‏نمایش پست‌ها با برچسب واگویه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب واگویه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

از اين جهان هرگز، هيچ سهمی نداشته‌ام

از اين جهان هرگز، هيچ سهمی نداشته‌ام.

اقرار به شفایِ اين جراحتِ مشترک
غير ممکن است،
اقرار به رازِ سَر به مُهرِ اين قصه
غير ممکن است.

من حرفی نخواهم زد
خوابی نخواهم ديد
کاری نخواهم کرد.

از آن همه حادثه
من هرگز چيزی به ياد نخواهم آورد.
شما
گريستنِ بی‌دليل در آستينِ خويش را
از من گرفته‌ايد.

باران پشتِ پنجره نيز
سعی می‌کند پنهان و پوشيده ببارد.
من از اول می‌دانستم
اقرار به دانايیِ اين دقيقه دروغ است
اقرار به احتمالِ آسايش و آدمی دروغ است
آدمی هرگز به آرامشِ آسمان نخواهد رسيد.

حالا نديده‌ام بگيريد،
بگذاريد برگردم جايی که سال‌ها پيش، سال‌ها پيش ...!

                                               سید علی صالحی

دانلود با صدای رســــــــــتار - Download

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

باران

باران

آنگاه بانویِ پُرغرورِ عشقِ خود را دیدم
در آستانه‌ی پُرنیلوفر،
که به آسمانِ بارانی می‌اندیشید

و آنگاه بانوی پُرغرورِ عشقِ خود را دیدم
در آستانه‌ی پُرنیلوفرِ باران،
که پیرهنش دستخوشِ بادی شوخ بود

و آنگاه بانوی پُرغرورِ باران را
در آستانه‌ی نیلوفرها،
که از سفرِ دشوارِ آسمان بازمی‌آمد.

                                                        احمد شاملو
                                                              ۱۳۳۸

شین

شین


این وقتِ شب
چهار و چند دقیقه‌ی بامداد است هنوز
تمامِ هر چه هست
از برایِ شفایِ تحمل و خستگی، خواب است:
درخت، پنجره، خیابان، خواب،
و نور
که پابه‌ماهِ چراغ
با شبِ زانوزده چانه می‌زند،
و من
که از احتمالِ یک علاقه‌ی پنهان خوابم نمی‌بَرَد!


تنها پرنده‌ای که سَحر‌خیزتر از اذانِ باد وُ
عطرِ شبنم است،‌ می‌فهمد
شب‌زنده‌دارِ درمانْ‌ندیده‌ای چون من
از چه خیالِ یکی لحظه‌ی خوابِ شکسته‌اش
در چشمِ خسته نیست!


کاش کسی می‌آمد
کسی می‌آمد از او می‌پرسیدم
کدام کلمه، چراغِ این کوچه خواهد شد
کدام ترانه، شادمانیِ آدمی
کدام اشاره، شفای من؟


حالا برو بخواب
ثانیه‌ها، فرمان‌بَرِ بی‌پرسشِ مرگ‌اند
ساعت چهار و چند دقیقه‌ی بامداد است هنوز!

 

                                               سید علی صالحی

 

دانلود یا صدای رســــــــــتار - Download

 


بدرود

بدرود

برایِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنارِ خود حس کنم.
□
دریاهای چشمِ تو خشکیدنی‌ست
من چشمه‌یی زاینده می‌خواهم.
پستان‌هایت ستاره‌های کوچک است
آن سوی ستاره من انسانی می‌خواهم:
انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم،
انسانی که به دست‌های من نگاه کند
انسانی که به دست‌هایش نگاه کنم،
انسانی در کنارِ من
تا به دست‌های انسان‌ها نگاه کنیم،
انسانی در کنارم، آینه‌یی در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم...
 □
خدایان نجاتم نمی‌دادند
پیوندِ تُردِ تو نیز
نجاتم نداد
نه پیوندِ تُردِ تو
                نه چشم‌ها و نه پستان‌هایت
                                                   نه دست‌هایت
کنارِ من قلبت آینه‌یی نبود
کنارِ من قلبت بشری نبود...


                                                       احمد شاملو
                                                            ۱۳۳۴

ناخدا

      فریاد زدم: ـ بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟
      مرد نکره عبوس در جواب من گفت: «تو؟»  و با این حرف دستی به چشم‌هایش کشید، انگار می خواست رؤیایی را از خود براند .
       در ظلمات شب کشتی را زیر نور ضعیف فانوسی که بالای سرم بود هدایت کرده بودم. آن وقت این مرد که می‌خواست مرا کنار بزند پیدایش شده‌بود. چون مقاومت کردم پایش را به سینه‌ی من گذاشت و با اندک فشاری به زمینم انداخت. من همان‌طور به پره‌های سکان چسبیده‌بودم و با سقوط خود باعث شدم یک دور کامل بچرخد. مرد همچنان که مرا به عقب می راند ، سکان را به جای خود برگرداند.
        هوش و حواس خود را جمع کردم، به طرف بلندگوی فرماندهی اتاق جاشوها دویدم و فریاد زدم :
        ـ زود! دوستان، جاشوها، زود بیایید! ناشناسی سکان را از چنگ من درآورده است!
        آن ها به کاهلی از نردبان زیر عرشه بالا آمدند . هیاکل پرقدرتی که از خسته‌گی تلو تلو می خوردند .
         فریاد زدم: ـ بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟
         آن ها سرشان را تکان دادند اما چشم هاشان فقط به بیگانه که دایره‌وار گردش حلقه زده‌بودند دوخته‌بود و  هنگامی  که با خشونت به آنها توپید که: «مزاحمم نشوید!» صف‌شان را به هم زدند با سر به من اشاره‌ای کردند و از پله‌کان پایین رفتند.
          اینها چه مردمی هستند ؟ تعقلی هم در کارشان هست یا همین طور از سرِ بی شعوری دنبال هر که شد راه می افتند؟
         
                                                                                فرانتس کافکا
                                                                         برگرداننده٬ احمد شاملو


++ حکایت این روزهای رســــــــــتار هم همین هست٬ " این‌ها چه مردمی هستند؟ "